خرید بک لینک
دوتا از خاطرات قشنگ زندگیمنهبهتره بگم خیلی قشنگنه، نهقشنگترین، خاطرات و لحظههای زندگیم فقط مال لحظههایی که تو نگاهم میکنیو من نگاهت و... میفهممن مثل نمازاصلا فکرشم نمی کردم این کلمه اولین چیزی باشه که به ذهنم میادواقعا بهترین خاطراتم باهاش گره خوردهصدای اذان آقاتی لحظهی بارش نم نم بارون توی پیاده روی دانشگاه با آسمون سرمهای رنگ،بوی عطر بارونو قدم زدن زیر بارش آرومشو تو...و احساس تو...نگاه تو...آرامش، امنیت...آخ که عجب حسی بود!عجب لحظهای بود!نابِ ناباون روزی که بعداز ظهر برا نماز رفتم مسجد،جایی که ایستادمرو به روی نوری که از پنجرههای باریک مسجد بهم می خورد و نمازی که برای اولین بار یه جور دیگه پُر از تو بود و اشکم ناخودآگاه جاری شدو حس دلتنگی تو...آره دلتنگی تو و حیرت من،آخ که عجب احساسی بود!چرا فقط یه بار اتفاق افتاد؟!خیلی دلم میخواد دوباره برم اونجا و اون نماز و احساس رو تجربه کنمخدای قشنگم خدای عاشقمتو...تو...نه... نمیشه اونجوری که باید وصفت کرد،نه، نمیشه...خدای من ممنونم که این لحظههارو بهم بخشیدیشکر که بهم بهترین احساسهای دنیارو چشوندیبا تو تماممبا تو بی نیازمبا تو پُرَمشکرتالهی و رَبی مَن لی غَیرُک + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 0:49 توسط مینای خدا  | 

برچسب: نویسنده: آراد فلاح تاريخ: يکشنبه 27 شهريور 1401 ساعت: 0:05

خدایا خودت میگی قدرت اینو داری که نظر آدمارو عوض کنیحتی کسایی که سفت و سخت پای تصمیما و حرفاشون هستن و اینو بهم نشون دادی(مثل اون راننده تاکسیه که زیاده خواه بود میخواست باقی پولو پس نده و گذاشت تو جیبش ولی همون لحظه گفتم خدایا خودت گفتی رویهی آدمارو عوض میکنی ازت میخوام نظرشو برگردونی و برگردوندی با کمال تعجب) یا مثل الماسحالا خودت میدونی چی ازت میخوامخودت میدونی متنبه شدن و شفای خالهم و ازت میخوامببخش که پر رویی میکنم یا دخالتای کاش میشد یه تجربه بیدار شدن یه تجربه مردن و زنده شدن نصیبش کنی که بیدارشه و جبران کنه و از آتیشی که برای خودش بپا کرده نجات پیدا کنه و شفا بگیرهخدایا اینم بهم نشون میدی؟بخاطر رحمتتآمینشکرتدوستت دارم... + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 1:31 توسط مینای خدا  | 

برچسب: نویسنده: آراد فلاح تاريخ: يکشنبه 27 شهريور 1401 ساعت: 0:05

صفحه بندی